درباره نویسنده
  mahtab aftab
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • mahtab aftab
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • روزنوشت 3
  • روزنوشت 2:
  • روز نوشت 1
  • چکیده:
  • من باب آشنایی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کوالای لهجه دار
روزنوشت 3
نویسنده: mahtab aftab - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠

کوله پشتی چرمی-برزنتی پشت ویترین نظرم را جلب کرد. مطمعن نبودم برای خرید کادویی با این قیمت. چند روز گذشته پسرک رغبتی برای جشن سالگرد ازدواج  و هدیه خریدن نشان نداده بود. به هر حال چرب زبانی فروشنده کار خودش را کرد و کوله به دست از مغاره آمدم بیرون.اس. ام.اس زدم" سر شام هدیه بدیم به هم؟"جواب کوتاه بود "هر جور راحتی".از خریدم پشیمان شدم

قرارمان رستوران اولیو بود  و قرار بود همه( من ، پسرک ،"ط" و "م"(تنها شاهدین ازدواج ما )) ساعت 7 همدیگر را ببینیم.

7:30 بود تنها سر قرار ایستاده بودم. موبایل پسرک دی شارژ شده و نمی دانستم کجاست ، "ط" ،"م" طبق معمول دیر کرده بودند و جواب نمی دادند. فکر کردم" وقتی برایشان مهم نیست چرا مجبورشان میکنی؟"

راه افتادم سمت خانه7:45 بود که "ط" و " م" از دور پیدایشان شد. جایی بوده اند و زمان برگشتن تو مسیر گم شده بودند و ودافون طبق معول آنتن نمی داده.پسرک را در رستوران پیدا کردیم. یک ساعتی بوده که آنجا نشسته . فکر کرده محل قرار آنجاست. نگران بودم، نگران پسرک که تو هدیه دادن جلوی دوستان کم بی آورد.کیف را که به طرفش گرفتم پاکت دیور نشانی را به طرفم سراند.ژادور عطر محبوب من هدیه اولین سالگرد ازدواجمان.

نظرات ()



روزنوشت 2:
نویسنده: mahtab aftab - چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠

دیوانه است بیشعور.نفهمه! نفهم.تکلیف ما را که روشن نمی کنه هیچ ،تکلیفش با خودش هم روشن نیست. یکی نیست که بهش بگه آخه این 3-4 تا تکه لباس ما کجای این دل صاحب مرده ات را گرفتند که سالی به ماهی که پهنشون میکنیم می شاشی بهشان. آخه تو هوایی؟؟تو... شی هستی.آخه تو هوایی؟تو....ی هستیکلافه

ناسلامتی اواسط تابستان است اگر شما کور سوی آفتابی دیدن ما هم دیدم. پاییز و زمستان و بهار که هیچی همش باران و رگبار و سگ سرما. الان هم که مثلا شده تابستان یک خط درمیان قاطی می کنه فلان فلان شده.صبح طوری گرفته، ابری و سرده که مطمئنی انقریب به قندیل تبدیل خواهی شد و هی می پوشی. 2 قدم از خانه که دور می شی ( دقت کنید درست 2 قدم) آفتاب عالم تاب تشریفشون را می آورند ( چه آوردنی).جلز و ولز همه سلول هات در می آید. با این وجود سرت را بالا می کنی که خورشید خانم را بعد از 2-3 هفته غیبت  تماشا کنی که انگار یکدفعه بخیه ک... آسمان را می کشند چنان میباره و چنان خیس می شی که انگار مادرزاد موش آبکشیده دنیا آمدیابله. همه این اتفاق ها هم  از فاصله خانه تا استیشن قطار می افتد که پیاده فقط 8 دقیقه راهه.

کاش مصیبت هوا به همین جا ختم می شد. پیشبینیهای سازمان هوا شناسیشون خال بالا می آورد روی دست  سازمان برنامه و بودجه دولت عزیز خودمان، آن هم اساسی.

همه این ها به کنار تو این سه ساله هر وقت منِ فلک زده لباش پهن کردم باران باریده.یعنی من یقین دارم با خودش میگه "آها باز این آفتاب مهتاب لباش شست"سریع یک ابر گور به گوری می فرسته خانه ما ، ابرِ هم یک پایش را می گذارد این ور بند رخت ، یک پایش را آن ور بند و ....... حالانبار و کی  بشاشسبز.

پ . ن1: آخی فحشیدیم و قرقریدیم کمی تا قسمتی دلمان سبک شدزبان

نظرات ()



روز نوشت 1
نویسنده: mahtab aftab - جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳٩٠

کت و شلوار تیره راه راهش را که پوشید شکل پسر بچهای هفت ساله ایی شد در اولین روز مهرماه. کراوات ساده و روشنش هم از برق کودکانه چشمانش کم نکرد. نیم ساعت قبلش از پاهایش که دور کمرم حلقه شده بودند بوسیده بودم تا سر بی مویش را که انگار برای این روز جلا زده بودش. نالیده بود: "اخه سگ  ساعت 8 صب میره مراسم؟"می دانست ،می دانم دلش می خواهد  قربان صدقه اش بروم برای بلند شدن ، که رفتم.

7:30 زدیم بیرون. هوا گرم بود و روشن. تا به آر.اس.ال کلاب برسیم بچه شد و من مامان و اون جایره خواست برای سیتزن شدنش. دلم گرفت پول کادو خریدن نداشتم و نگران خرید بساط باربی کیو بعدمراسم بودم برای ایل و تبار دوستان.به کلاب

 که رسیدیم گفتیم منتظر کسی هستیم و تا "ط" بی آید نشستیم به تماشای آدم های رنگ و وارنگی  که داشتن می رفتن به سالن.

.... سالن پر بود از زن و مرد و پیر و جوان و نوزادان عرعرو ( که یکیشون از اول مراسم به معنای واقعی وق زد تا آخرش و ننه الدنگش  هم نبردش بیرون چون می خواست خیر سرش فیلم بگیره).

برای اجرای مراسم شهردار منطقه ،مسؤل کانسیل، چند نفر دیگه که نفهمیدم کی بودن و پیرزن خوش پوشی که از قرار" شو ومن" نسبتاٌ معروفی بود آمده بودند.پیرزنک چیزی خواند به گفته خودش شعر و به نظر من جمله هایی از کتاب تاریخ، جغرافی اول راهنمایشون.

القصه ، از خوبی ها و امکانات کشورشون گفتند و گفتند از داشتن فرهنگهای متفاوت خوشحالند و حال می کنند که ملت بی آیند سیتیزن کشورشون بشوند .بعد اسم ها را صدا زدن و به هر کدام یک گل سینه نقشه استرالیا، مدرک سیتیزنشیپی و یک گل برای کاشتن دادن و صدای گیتار و ویالون( با تم ایراندی-استرالیایی ) نوازنده های روی سن بلند شد.   و این طوری شد که پسرکم بالاخره بعد 5 سال دوندگی سیتیزن استرالیا شد.

هر چند باید بدوه و جون بکنه حسابی تا این جا، جا بیافته ولی می دونم این جا دیگه از  بلاهایی که تو ایران به سرش آمد خبری نیست. دیگه کتک نمی خوره بابت این که دانشجوه و جلوی ورود لباس شخصیها به دانشگاه را گرفته، دیگه زندان نمی ره چون تو دانشگاه سخنرانی کرده و دیگه به اعدام محکوم نمیشه چون خبرنگاره و حرف سیاسی زده و دیگه مجبور  به قول خودش به" تبعید خود خواسته" نمیشه.

بگذریم. الباقی روز به بدو بدو من برای مهمانی و دودی شدن پسرک پای منقل باربی کیو گذشت.حسابی رقصدیم و مستیدیم  و خوردیدیم 

و روز ملی استرالیای ما هم این طوری گذشت

نظرات ()



چکیده:
نویسنده: mahtab aftab - پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٠

بیست و هشت سالمه . میشه گفت یک جورهایی  بازار مشترکم.(مادر شمالی . پدر جنوبی. زاده شمال .شناسنامه صادره از تهران. بزرگ شده شیراز. ساکن استرالیا) پیدا کنید پرتغال فروش راچشمک

نظرات ()



من باب آشنایی
نویسنده: mahtab aftab - چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳٩٠

چند وقتی هست که افتادم رو دور وبلاگ خوانی. چند وقتی هم هست که دلم یک گوش مفت می خواد. چند وقتی هم هست که فکر می کنم شاید تو این فضای مجازی  راحت تر بشه دوستان واقعی پیدا کرد چون تو فضای واقعی..... 

نظرات ()