کوله پشتی چرمی-برزنتی پشت ویترین نظرم را جلب کرد. مطمعن نبودم برای خرید کادویی با این قیمت. چند روز گذشته پسرک رغبتی برای جشن سالگرد ازدواج و هدیه خریدن نشان نداده بود. به هر حال چرب زبانی فروشنده کار خودش را کرد و کوله به دست از مغاره آمدم بیرون.اس. ام.اس زدم" سر شام هدیه بدیم به هم؟"جواب کوتاه بود "هر جور راحتی".از خریدم پشیمان شدم
قرارمان رستوران اولیو بود و قرار بود همه( من ، پسرک ،"ط" و "م"(تنها شاهدین ازدواج ما )) ساعت 7 همدیگر را ببینیم.
7:30 بود تنها سر قرار ایستاده بودم. موبایل پسرک دی شارژ شده و نمی دانستم کجاست ، "ط" ،"م" طبق معمول دیر کرده بودند و جواب نمی دادند. فکر کردم" وقتی برایشان مهم نیست چرا مجبورشان میکنی؟"
راه افتادم سمت خانه7:45 بود که "ط" و " م" از دور پیدایشان شد. جایی بوده اند و زمان برگشتن تو مسیر گم شده بودند و ودافون طبق معول آنتن نمی داده.پسرک را در رستوران پیدا کردیم. یک ساعتی بوده که آنجا نشسته . فکر کرده محل قرار آنجاست. نگران بودم، نگران پسرک که تو هدیه دادن جلوی دوستان کم بی آورد.کیف را که به طرفش گرفتم پاکت دیور نشانی را به طرفم سراند.ژادور عطر محبوب من هدیه اولین سالگرد ازدواجمان.

. همه این اتفاق ها هم از فاصله خانه تا استیشن قطار می افتد که پیاده فقط 8 دقیقه راهه.
.
